از تبار خورشید...

دلنوشته های دخترکی از تبار خورشید

روزنوشتانه...


یک گردش بیرون از شهر میتونه یک ایده ی عالی برای از بین بردن حس بد باشه و خیلی دلچسب میشه مخصوصا اگر بهار باشه و هوا دلپذیر....

توی مسیر رقص موج گونه گندم های سبز گندمزار همراه با نغمه ملایم نسیم بهاری چیزی بود که بیشترین توجه من رو به خوش جلب کرد و آرامشی عمیق با هر نگاه بهشون بهم میداد.

من عاشق رنگ زرد قناوی ام یک زردِ زرد...زمین هایی که پراز گل های زرد بودن بهم انرژی خاصی میداد که وصف نشدنیه،گاهی وقتا من از طبیعت انرژی مثبت میگرم این عالیه...

دیشب فکر کنم یک رگ خویشاوندی با جغد عزیز پیدا کردم که تا خود صبح  یک دقیقه چشم رو هم نگذاشتم و بیدار بودم و همونطور که إحساسم بهم گفته بود امروز روز من نبود......

از معلم هایی که بیخبر امتحان میگیرند بیزارم درس مضخرف طبیعت و تکنولوژی....مطمئنم که ٤یا٥ میگیرم،اما با نمره خوب شیمی کمی جبران شد....

ابرک از بین راه یک عالمه گل های جورواجور چیده که عاشقشونم

مرسی ابرکم



۶ ۶

بیخوابی....

ساعت ٤:٠٠ بامداد دخترک هنوز هم چشم بر هم نگذاشته و بیدار است.....

١هفته و٣  روز دور بودن از محیط مدرسه کار خودش را کرده است و درنتیجه کمی تنبل شده،در واقع نسبت به امروز حس خوبی ندارد و همین باعث میشود حس های عجیبی را در خود احساس کند....

امیدوار است امروز را به خوبی رقم بزند نه آنطور که احساسش میگوید هرچند که بیشتر مواقع احساساتش همگی درست از آب در می آیند.

صدای آواز پرندگان را دوست دارد اما امروز صدایشان مانند مته در مغز دخترک فرو میرود بلند میشود و پنجره نیمه باز را میبندد با خود میگود امروز قطعا روز من نیست....

دلش کمی خواب میخواهد اما خواب هم  به چشمانش نمی آید،گویی با چشمانش بیگانه است....

.

.

+...........

۴ ۶

چه زود گذشت

همیشه به گذشته فکر کردن و گاهی هم توی گذشته زندگی کردن خوب نیست،یعنی اصلا خوب نیست.اما گاهی وقتا یک عطر یا یک آهنگ آدم رو اونقدر تو گذشته و خاطرات غرق میکنه که وقتی آدم به خودش میاد و چشم هاش رو برای چندثانیه میبنده حس میکنه که همین چندساعت پیش اتفاق افتاده با اینکه سالها از اون لحظه میگذره ....

ماه رمضان رو خیلی دوست دارم اما ٤ رمضانه که دیگه صفای گذشته رو واسم نداره

من عاشق زولبیا و بامیه های خوش عطر قنادی سر نبش خیابونم اما ٤سال میشه که از اون خیابون دورم ،به جاش چهارسال میشه که زولیبا و بامیه خوشمزه مامان پز میخورم اما از نظر من اونا چیزدیگه ای بودن و مزه اش همیشه زیر دندونامه

سفره ی افطار از این سر خونه تا اون سر  وای که چه صفایی داشت و صدای ربنا هم میپیچید تو خونه و عجیب روحنواز بود

اختلات دوستانه ی منو دوستام بعد از نماز مغرب تا ساعت ١٢ شب که الحق خوش میگذشت و گاهی صدای مامان و خاله بلند میشد که شماها چی میگین بهم که حرفاتون تموم نمیشه و صدای قهقه ما باز توی هفت آسمون میپیچید...

من به گذشته فکر نمی کنم اما گاهی گذشته منو وادار میکنه که بهش فکر کنم و با خودم بگم چه زود گذشت....

۲ ۶

پایان...

خلاصه که هر شروعی پایانی دارد و....

اینم از این هفته مثل یک چشم به هم زدن تموم شد و رفت.برای اولین تجربه میشه گفت عالی بود.

از همه بیشتر دلم برای آنا تنگ میشه

از حق نگذریم دلم برای اون یونیفرم سفید و کارتی که اسمم روش نوشته بود هم خیلی تنگ میشه

از هفته بعد دوباره مدرسه اوفففففف

٤٥روز تا تعطیلات تابستونی باقی مونده 

این تابستون رو  نمیترکونم 

چون تابستون های قبل رو هم نتونستم بترکونم:|

۲ ۶

امروز نوشت

امروز روز بدی بود...

توی بیمارستان ٣ نَفَر از دنیا رفتند و یکی دیگه هم وضعش خراب بود....

استیشنی که من دروه ام رو میبینم مخصوص مریض هایی هست که ازشون قطع امید شده و روزای آخرشونه.....

من تاحالا هیچ جسدی رو از نزدیک به غیر از مادربزرگم از نزدیک ندیده بودم....امروز خیلی ترسیدم ولی ترسم رو جدی نگرفتم،حس میکردم عزرائیل همین دور وراست و کمین کرده که جون یک نَفَر دیگه رو هم بگیره......

آنا پرستار جوانی که مسئول آموزش من بود 

بهم گفت نترس تو میخوایی دکتر بشی اونم جراح مرگ هم یک چیز غیرقابل انکاره و بکارش ادامه داد دستای جسد رو روی سینه اش گذاشت و یک گل هم بین دستاش یک شمع هم روشن کرد و رفت که زنگ بزنه به بچه های مرده....

بعد از اون رفتیم با هم که به مریض بعدی سرم بزنیم و دیدم اون آقایی که مریض بود یک صلیب چوبی دستش بود و وضعش خراب چشمم افتاد به خانومش یک زن خیلی مهربون که غم از صورتش میبارید و محزون همسرش رو نگاه میکرد از چشماش معلوم بود که چقدر دوسش داره....آرزو میکنم همسرش خوب بشه...

مرگ چقدر وحشتناکه.....

.

.

موقع صبحانه همه سر میز نشسته بودن و مشغول بودن منم ذهنم درگیر مرگ و اینا بود یه دفعه پرستار بهم گفت :

+چرا چیزی نمیخوری،رنگت پریده که،ترسیدی؟

منم گفتم :

-نه بابا روزه ام 

+آهااا خب برو کمی آب بخور

-...:| اجازه ندارم آب بخورم یا غذا تا موقع غروب خورشید.

با بهت بهم نگاه کرد گفت آهاااا و ادامه داد به خوردن.

آنا داشت به حرکت پرستار میخندید و منم نیمچه لبخندی زدم

.

معلمم اومد ازم خبر بگیره وقتی اومد بهم گفت تا فعلا که همه ازت تعریف کردن و منم کلا ذوق زده با نیش باز بهش نگاه میکردم

.

.

+خدا کنه فردا رو هم بخیر بگذرونم تموم شه بره...

۵ ۵

ماه عاشقی مبارک

آمد رمضان و التهابی است به لب

هر لحظه مرا حسرت آبی است به لب

با شوق لب تو ربّنا می خوانم

هر بوسه دعای مستجابی است به لب


جلیل صفربیگی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ﺭﻭﺯﻩ ﯼ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ

  پرهیز ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ، ﺍﺯ ﺩﺭﻭغ 

ﺍﺯ ﺭﯾﺎ. از ستم کردن به مردم

 

ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺗﺎ ﺑﻮﺩﻩ

ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ

ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﻭﺯﻩ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ


رمضان مبارک❤️

۶ ۹

فرشتگان سفیدپوش

امروز برای دخترک روزی فوق العاده مهم بود،خیلی هم مهم...

صبح امروز کمی استرس داشت،امروز اولین و کوچک ترین قدم او برای هدفش بود....با خود تکرار میکرد:"یعنی چی میشه امروز؟؟"

وقتی با دخترعمویش هر چند از طریق موبایل صحبت کرد کمی آرامش گرفت و از استرسش کاسته شد اما هنوز ته نشینی باقیمانده بود...

وقتی قدمش را آنجا گذاشت و چشمش به فرشتگان سفید پوشی که با لبخند در حال کمک به دیگران بودند حس آرامشی عمیق را در قلبش احساس میکرد و لبخندی  زد و خودش را در آن لباس تصور کرد اینبار لبخند عمیق و از ته دل بر لبان دخترک نشست...

.

.

.

وقتی لباس های سفید به همراه کارتی کوچک که نامش نوشته بود و  در سمت چپ لباس قرار داشت را به تن کرد خوشحالی غیر قابل وصفی وجودش را فرا گرفت...دخترک خود را به هدفش نزدیک میدید...

.

.

.

کار او در این مرحله پرستاری بود،حال درک میکرد که پرستاری چه شغل سختیست...پرستاران هم از نظر او همچون فرشتگان بودند...

.

.

.

امروز از پرستاری که سرپرست او برای دقایقی شده بود چیزهایی یاد گرفت که مطمعناً در آینده به درد او خواهند خورد...

پرستار که مسئول فیزیوتراپی بود به او گفت همیشه باید لبخند بر لب داشته باشی،تو میخواهی پزشک بشوی باید تمام ارگان های بدن و کارایی آن ها را یاد بگیری،درباره سلول ها،هورمون ها عضلات و خیلی چیزهای دیگر بدانی اما یادت باشد از مریض بپرس چرا این اتفاق افتاد بگذار درد و دل کند،وقتی پزشک شوی میدانی که در اثر چه چیزی یا چه کمبودی در بدن  این بیماری رخ داده اما در اصل پشت اینها چیز دیگریست که در علم پزشکی به تو یاد نمیدهند،بگذار مریض با تو راحت باشد و دردودل کند،از تو آرامش بگیرد...

او به دخترک گفت مراقب حرکات و دستانت باش ،آیا با زبان بدن آشنایی داری؟سعی کن احساس برتری نسبت به مریضی نداشته باشی،سعی کن کاری نکنی مریض احساس حقارت کند....

.

.

او عالی ترین پرستاری بود که دیده بود ،مهربان و خوش خو،البته تمام پرستاران و پزشکان آن بیمارستان اینگونه بودند ....

دخترک وقتی این رفتار های زیبا را دید برای هدفش مصمم تر شد و دردلش با خود عهد کرد که بیشتر از این تلاش خواهد کرد......

۶ ۶

گفتگوی شیرین ...

زندگی چقدر سریع میگذرد....

امروز بعد از مدت ها از طریق اسکایپ با پسرعمه صحبت کردم در اصل با داداشیم ...چقدر لحن صحبت کردنش فرق کرده بود،گاهی بعضی حرفاش عجیب به دل مینشست و حتی الان هم که مینویسم لبخند نشسته رو لبام...

مثل همیشه شوخ طبع و شیطون ... اون لحن فارسی صحبت کردنش با لهجه ترکی تبریزی به قول خودش، خیلی خیلی شیرین بود. دیگه اون داداش کوچولو نبود که از فالورای اینستاش صحبت میکرد و من با خودم میگفتم مگه این چقدر بزرگ شده ؟!!!چقدر گله ها و دلخوری هاش شیرین بود... اون آیلین خانوم گفتنش به قصد احترام منو کشته...

باهم قرار گذاشتیم همو دیدیم منو اونو آبجیم و دخترعمه چهارنفری کل مشهد رو بگردیم...

این هم صحبتی امروز چقدررر دلنشین بود...

.

.

+خدایا کاری کن زودتر بریم پیششون....

۳ ۴

شیشه ی عطرم شکسته بود!

 هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام - درشت و درخشان-

روبه رویم پشت به دیوار،

سر بر گریبان برده بود

و من در آغوش ماه

برای همیشه به خواب رفته بودم!

با گونه ی خیس و کبود سیزده سالگی ام

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود!


                                               حسین پناهی

۳ ۶

یک روز خوب

امروزم روز خوبی بود اگه بعضی چیزا رو فاکتور بگیرم میشه گفت روز خیلی خوبی بود. البته زنگ اول امتحان شیمی خودش یک زدحال بزرگ محسوب میشه...چه کنیم دیگه مدرسه هست و زد حال های همیشگیش.

اینکه یک معلم مودی منو رو زایه کنه و منم اداشو درآرم و یه دفعه یکی از تو ماشین معلمه کلش رو بیرون بکنه هم یک ضد حال دیگه محسوب میشه که البته من خودم رو دلگرمی میدم که ندید.

اینکه پسرعمه رو که روزی هم بازی دوران کودکی بود نشناختم وقتی عکسش رو روی استوری واتس آپ دیدم هم از عجایبات بود.پیام دادم:

+ خودتی؟•_•

- آره زشت شدم؟؟؟ 

+نههه خیلی هم عالی،خوشتیپ،فرق کردی نشناختم....

 دیگه اون داداش کوچولوی ٥سال پیش نیست واسه خودش مردی شده،منم دیگه اون دختر ساده ٥سال پیش نیستم،دیگه هیچکس اونطور که بود نیست همه تغییر کردن...کاش بعضی ها همونطور تو گذشته بمونن...

و اینکه هوای دلپذیر بهاری و نشستن روی شیرونی و رقص باد تو موها فکر کردن به گذشته و اتفاقات روز توی آرااامش از عالی ترین قسمت های یک روز عالیه...

 


۵ ۴
زندگی آب روان است روان میگذرد
هرچه اقبال منو توست همان میگذرد....
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان