از تبار خورشید...

دلنوشته های دخترکی از تبار خورشید

امروز نوشت

امروز روز بدی بود...

توی بیمارستان ٣ نَفَر از دنیا رفتند و یکی دیگه هم وضعش خراب بود....

استیشنی که من دروه ام رو میبینم مخصوص مریض هایی هست که ازشون قطع امید شده و روزای آخرشونه.....

من تاحالا هیچ جسدی رو از نزدیک به غیر از مادربزرگم از نزدیک ندیده بودم....امروز خیلی ترسیدم ولی ترسم رو جدی نگرفتم،حس میکردم عزرائیل همین دور وراست و کمین کرده که جون یک نَفَر دیگه رو هم بگیره......

آنا پرستار جوانی که مسئول آموزش من بود 

بهم گفت نترس تو میخوایی دکتر بشی اونم جراح مرگ هم یک چیز غیرقابل انکاره و بکارش ادامه داد دستای جسد رو روی سینه اش گذاشت و یک گل هم بین دستاش یک شمع هم روشن کرد و رفت که زنگ بزنه به بچه های مرده....

بعد از اون رفتیم با هم که به مریض بعدی سرم بزنیم و دیدم اون آقایی که مریض بود یک صلیب چوبی دستش بود و وضعش خراب چشمم افتاد به خانومش یک زن خیلی مهربون که غم از صورتش میبارید و محزون همسرش رو نگاه میکرد از چشماش معلوم بود که چقدر دوسش داره....آرزو میکنم همسرش خوب بشه...

مرگ چقدر وحشتناکه.....

.

.

موقع صبحانه همه سر میز نشسته بودن و مشغول بودن منم ذهنم درگیر مرگ و اینا بود یه دفعه پرستار بهم گفت :

+چرا چیزی نمیخوری،رنگت پریده که،ترسیدی؟

منم گفتم :

-نه بابا روزه ام 

+آهااا خب برو کمی آب بخور

-...:| اجازه ندارم آب بخورم یا غذا تا موقع غروب خورشید.

با بهت بهم نگاه کرد گفت آهاااا و ادامه داد به خوردن.

آنا داشت به حرکت پرستار میخندید و منم نیمچه لبخندی زدم

.

معلمم اومد ازم خبر بگیره وقتی اومد بهم گفت تا فعلا که همه ازت تعریف کردن و منم کلا ذوق زده با نیش باز بهش نگاه میکردم

.

.

+خدا کنه فردا رو هم بخیر بگذرونم تموم شه بره...

۵
17 May 14:14 حوا ...
من اوایل می‌ترسیدم اما الان نه...

بر من که هنوز دانش آموزم یه ذره فکر کنم زود باشه...


باید کنار بیایید چون شغلتون در اینده همینه!!

سخته  ولی چه میشه کرد!!

دلتون شاد!!

بله همه همینو میگن 

بله
همچنین:)

17 May 18:43 __ پریچک __
فک کنم منم جان بودم میترسیدم .. :))
مراقب خودت باش خانوم دکتر ناز :****

به خدا خیلی وحشتناکه منم که ترسو:)

کو حالا تا تا دکتر شدن ولی باشه چشم خواهری:)

17 May 18:57 میم . الف
کم کم عادت میکنی -_-

خداکنه...

17 May 21:40 الهه ...
چه جای سختی...بیمارایی که ازشون قطع امید شده...

خیلی سخته... دستشون به هیچ جا بند نیست...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زندگی آب روان است روان میگذرد
هرچه اقبال منو توست همان میگذرد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان