از تبار خورشید...

دلنوشته های دخترکی از تبار خورشید

بیخوابی....

ساعت ٤:٠٠ بامداد دخترک هنوز هم چشم بر هم نگذاشته و بیدار است.....

١هفته و٣  روز دور بودن از محیط مدرسه کار خودش را کرده است و درنتیجه کمی تنبل شده،در واقع نسبت به امروز حس خوبی ندارد و همین باعث میشود حس های عجیبی را در خود احساس کند....

امیدوار است امروز را به خوبی رقم بزند نه آنطور که احساسش میگوید هرچند که بیشتر مواقع احساساتش همگی درست از آب در می آیند.

صدای آواز پرندگان را دوست دارد اما امروز صدایشان مانند مته در مغز دخترک فرو میرود بلند میشود و پنجره نیمه باز را میبندد با خود میگود امروز قطعا روز من نیست....

دلش کمی خواب میخواهد اما خواب هم  به چشمانش نمی آید،گویی با چشمانش بیگانه است....

.

.

+...........

۶
22 May 06:09 آقـای چـشــمـ بـه‌راه
خیلی قشنگ بود به دلمان نشست ... به خاطر همین پست تصمیم گرفتم وبلاگت را دونبال کنم تا دوباره از این پست‌ها ببینم

شما لطف دارین:)

:))

22 May 07:57 حوا ...
درک می‌کنم...

آبجی حوای خودمی دیگه:)

22 May 13:59 هوای باروونی
🖎عالی بود.
امیدوارم حال دخترک همیشه خوب باشه😉😘

مرسی:)

تشکر زیاد^___^

22 May 16:32 Niloo .hmd
لاعیک!!

فدا مدا😘

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زندگی آب روان است روان میگذرد
هرچه اقبال منو توست همان میگذرد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان