از تبار خورشید...

دلنوشته های دخترکی از تبار خورشید

+دلتنگی

امروز عکساشو دیدم....

چقدر آدما زود بزرگ میشن،چقدر بده....اولین دیدارمون جلوی چشمم اومد....اون و آبجیش به فاصله ٢ و٣سال ازم بزرگ تر بودن.آبجی بزرگش، یه دختر منطقی و فوق العاده مغرور به خاطر همین خیلی دوسش داشتم و هنوزم دارم...

خودش مثل من بود اما خیلی با جرئت تر،اولین کسایی بودن که بعد از آبجیم و بچه های عمه باهاشون راحت بودم.

عید فطر امسال دقیقا٥سال میشه که ندیدمشون.....

 ١١روز دیگه ماه رمضانه...بازم غرق میشم تو خاطره ها،شب های ماه رمضان تا ساعت ١٢ رو پله ها باهم  مینشستیم و صدای خنده هامون تا ٧ آسمون میرفت...

تو خاطرات غرق شدن همیشه خوب نیست....

این چهارمین ماه رمضانیه که تنهاییم...تنهایی بده خیلی....

.

.

+عزیز دل خوشبخت بشی ....

+چرا این  قدر بهانه میگیرم این روزا؟!!...

۳
دوستتون سلامت!!!

تشکر زیاد:)

04 May 21:15 میم . الف
:))

:)^__^

05 May 03:17 حوا ...
دلتنگی عجب حسِ بدیه :(

بد تر از بدِ....

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زندگی آب روان است روان میگذرد
هرچه اقبال منو توست همان میگذرد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان