از تبار خورشید...

دلنوشته های دخترکی از تبار خورشید

گفتگوی شیرین ...

زندگی چقدر سریع میگذرد....

امروز بعد از مدت ها از طریق اسکایپ با پسرعمه صحبت کردم در اصل با داداشیم ...چقدر لحن صحبت کردنش فرق کرده بود،گاهی بعضی حرفاش عجیب به دل مینشست و حتی الان هم که مینویسم لبخند نشسته رو لبام...

مثل همیشه شوخ طبع و شیطون ... اون لحن فارسی صحبت کردنش با لهجه ترکی تبریزی به قول خودش، خیلی خیلی شیرین بود. دیگه اون داداش کوچولو نبود که از فالورای اینستاش صحبت میکرد و من با خودم میگفتم مگه این چقدر بزرگ شده ؟!!!چقدر گله ها و دلخوری هاش شیرین بود... اون آیلین خانوم گفتنش به قصد احترام منو کشته...

باهم قرار گذاشتیم همو دیدیم منو اونو آبجیم و دخترعمه چهارنفری کل مشهد رو بگردیم...

این هم صحبتی امروز چقدررر دلنشین بود...

.

.

+خدایا کاری کن زودتر بریم پیششون....

۴
12 May 05:44 حوا ...
ان‌شاءالله زود همدیگه رو ببینید :)

تشکر حواجانم،إنشاءالله :)

13 May 07:44 میم . الف
تبریز اومدین اطلاع بده دعوتتون کنم😅

به روی چشم،مزاحم میشیم😊

13 May 19:41 آرام :)
نمیدونم چرا ولی پستت حس خوبی بهم داد ایلین جون:)
چرا کم پیدایی؟

شاید یادآور چیزی باشه...

عزیز دلم گرفتارم ولی برعکس من تینا تو بلاگ همه جوره جای منو پر میکنه:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
زندگی آب روان است روان میگذرد
هرچه اقبال منو توست همان میگذرد....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان